از قندیل قانع قانون
سرد ساده زخمی
نگاهم برنمی گردد
کاش چشمانم اسیر خواب زمستان باشد
اما قند قمار باز به بازی ام میگیرد
شاید هنوز
شب شوم مرا امید به برد بهاری باشد
آرش طولابی 83
نوشته شده توسط آرش طولابی در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 0:4 موضوع شعر | لینک ثابت
هیچ خبرت هست ؟
بعد از رفتن تو
خسته از آن همه هیاهویت
اسیر سکوتی سرد
اما بادیدن آن عکس مغمومت
بغض دیرینه ام میشکند
وآرزویی پوچ قلقلکم میدهد
کاش بیایی
سکوتم را بشکنی
ببینی که بعد از تو
هیچ شدم
هیچ خبرت هست؟
نوشته شده توسط آرش طولابی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
دیروز درکوچه ی تو سری خورده ما
بچگی اش عادت مابود
امروز گذر صدایش میکند
افسوس سکوت
و سکوت حاکم
تصویر آگهی تدفینش را به باد داد
وگنجشکهای کوچه درس دعوت را
با بغض نوک های کوچک میخوانند
وسکوت سرد
جولان میدهد
بر سردی دیوار
هنوز ردی از این یادگاری ...
بر جای مانده است
نوشته شده توسط آرش طولابی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 9:39 موضوع شعر | لینک ثابت
تو زیبا ترین آسایش برای خواب نرم آتش
من زشت ترین آشفتگی برای بیداری خشن آب
ما برای پیوند شاخه های هرز را باید به باد بسپاریم
نوشته شده توسط آرش طولابی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 23:6 موضوع شعر | لینک ثابت
به تنها چيزي كه فكر ميكرد انتقام بود، تا بتونه توي اين تاريكي با هزار ترس و لرز خودش رو به داخل اين حياط ترسناك برسونه. لذت انتقام به راه رفتنش كمك ميكرد. نيمهشب بود، نزديك طويله رسيدهبود كه روي جيب كتش دست گذاشت تا مطمئن بشه كه سم رو فراموش نكرده، سطل آب رو دست به دست كرد. از اينكه دو تا از گوسفنداي خوبش رو توي اين باغ از دست دادهبود از اين باغ و حياط بزرگ نفرت پيدا كردهبود. نزديك يك هفته نشسته و تصميم آخر رو گرفته بود كه به جاي گوسفنداش گاو شيردهي همسايه رو با سم بكشه چونكه اونا رو مسبب مرگ گوسفنداي عزيزتر از جونش ميدونست. فقط اينجوري ميتونست دل پر از خونش رو خنك كنه. از ترس سگهاي همسايه خيلي آروم راه ميرفت. نزديك طويله رسيد صداي ضربان قلب خودش رو ميشنيد. خيلي آهسته لاي در و باز كرد. چشمش به نور فانوسي در ته طويله افتاد. زن همسايه گريه ميكرد تعجب كرد! شوهرش در حالي كه خودش هم نزديك بود كه به گريه بيفته دلداريش ميداد. آروم باش زن، خدا بزرگه، گريه نكن. فكر كنم توي اين باغ يك گياه هرز باشه، هفتهي قبل هم گوسفنداي همسايه توي باغ ما مردن. نفسش در نمياومد. سطل آب رو خالي كرد. از ديوار بالا رفت. توي رختخواب به اين فكر ميكرد، چهجوري سم رو به خورد گياه هرز بده .
آرش طولابی
نوشته شده توسط آرش طولابی در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 12:16 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
مسافر بزرگ
برادر کوچکم
پیری مرا بهانه کردی
مست غرور وقت رفتن
یادم هست بوی کهنه ای از اهورا در لهجه ات خوابیده بود
با هم غریب
تو سوار بر اسب هوس
من پیاده زیر سایه صبر
باشد برو به سلامت
اما اگر کشت ندامتت سبز شد بعد ها
به دنبال پیدا کردن بچه های باران برگشتی
دیگر رد ما را از خاک های تشنه بگیر
شاید قحطی نبودنت
ما را هم از این دیار تارانده باشد
نوشته شده توسط آرش طولابی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 12:32 موضوع شعر | لینک ثابت
مادر شیر داد پدرم جان
آنکه دندان داد نانمان را برد
برادرم ازپی برد خون داد
تنهای تن ها شدم
غول قصه های کودکیم آمد
تمام بچگی ام را برد
نوشته شده توسط آرش طولابی در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 12:42 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آرش طولابی
نویسنده وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY